خرید بک لینک
اخرین روز کارشناسی بهمن ماه پنج سال پیش که اولین روز ورودم به دانشگاه بود هرگز فک نمی‌کردم روزهایی از راه برسه که دیگه نه تنها ذوق و شوقی برای دانشگاه نداشته باشم، بلکه فقط آرزو کنم کاش زودتر تموم شه و شر این روزهای پر ژوژمان کم شه تا بتونم یه نفس راحت بکشم. اون روزها دنیام خلاصه می‌شد توی درس خوندن و رویای سفر به انگلستان و هرگز فک نمی‎کردم روزی از راه برسه که دیگه دلم اون رویا رو نخواد. که دیگه حتی اون رشته رو ادامه ندم و سر از دنیای

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

قشنگ ترین سال حیف نیست تموم شه؟ 28 اسفنده، امسال دیگه روزشمار آخرین هفته رو نداشتم. اخر سالی کلی حرص خوردمو زمینو زمان سابیدم و با دوستا و خرگوشم خوش گذروندم و اسفند به قدری تند گذشت که هنوز باورم نمیشه فردا عیده.1400 برام سال قشنگی بود؛ نه که اتفاقات بد نداشت، نه که تصمیمات اشتباه نگرفتم، نه که دهنم رسما و کتبا سرویس نشد، اما روزای قشنگش اونقدر خوش گذشت که بدی‌های مزخرف سال رو بشوره ببره. امسال کلی آهنگ جذاب گوش کردم، چندتایی کتاب خوب

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

خیلی وقته که دست از درست درمون نوشتن کشیدم. دلیلش... خب، نمی‌دونم. فقط یه روز به خودم اومدم و دیدم نوشتن‌ها و تفکر کردنا رو لابه لای روزهای سخت جا گذاشتم و اون روزا اونقدر بد بودن که دلم نخواد حتی برای برداشتن این محبت و هدیه برگردم و برش دارم. این روزا حتی خودمم نمی‌دونم دقیقا چی از جون زندگی می‌خوام. دارم راه های مختلف رو سرک می‌کشم و هر روزی رو با یه تفکر و یه نوع علاقه شروع می‌کنم و شیخ اسمش رو گذاشته فتح کردن تپه‌های تازه (آره دقیقا منظورش همونه که

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

در طول این زندگی بیست و سه چهار ساله‌م هیچ وقت اینقدر احساس درموندگی نکردم. نمرات ماک ضدحال بزرگی بودن و رزومه‌هایی که این ور اون ور می‌فرستم یکی بعد از اون یکی رد میشن و هفته‌ای دو سه بار دعوت می‌شم به کافه‌هایی که از پول باقی مونده توی حسابم بیشتره. دلم می‌خواد عربده بکشم و بگم که خیالت راحت شد؟ من یه شکست خورده کامل به نظر میرسم حالا میشه دست از سروی کردن دهنم برداری و یکم روی خوش زندگی رو بهم نشون بدی؟ دیشب داشتم فکر می‌کردم اگر برای امسال خودم کیک

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

قبلا نوشتن آسون بود. همیشه حرف‌هایی بود که سر ریز بشه به روی کیبرد و بشن پست، بشن استوری، بشن پادکست. اما امروز نوشتن کمی گیج کننده ست. 24 سالگی با یه جشن بزرگ شروع شد و پر بود از عشق و محبت؛ تولدی که انرژی مثبتش تا به امروز همراهم بود. اتفاقات پشت هم ردیف شدن و دختر کوچولوی سابق که توی اتوبوس می‌نشست و مسیر دانشگاه تا خونه رو رویا بافی می‌کرد حالا همسر کسیه و در تلاشه که رویاهای واقع بینانه‌تر خودش رو به واقعیت تبدیل کنه.

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

همین اول بگم که متن حاوی اسپویله پس اگه قصد داری این کتاب رو خودت بخونی کلا نخون این نوشته رو:)) انسان‌ها، داستان یک موجود فضایی هست که اومده روی زمین تا یک دانشمند در زمینه‌ی ریاضی رو بکشه و مسئله‌ی مهم ریاضی که حل کرده رو به طور کامل نابود کنه. چرا که اربابان موجود فضایی معتقد هستن که دسترسی انسان به چنین اطلاعات و چنین پیشرفتی در ریاضی هنوز برای انسان زوده و باعث اسیب به خوده انسان میشه. در این بین موجود فضایی در جسم مرد دانشمند قرار می‌گیره و شروع

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

نوشتن نوشتن همیشه کاری بوده که برای بعضی از ادما سخت بوده. من از اون دسته ادما هستم که ننوشتن براش سخته. نزدیک به 8 روزه که اومدم خونه ی پدر شوهر و دفتر روزانه نویسیم رو جا گذاشتم و انگار یه بخشی از بدنم رو جا گذاشتم. این روزها به لطف شبکه های اجتماعی مختلف سعی کردم خودمو غرق کنم توی کتابهای فانتزی و شروع مجدد این فانتزی خوانی با کتابی شروع شد به نام افسون خارها. صد البته که وقتی متن انگلیسی کتاب رو پیدا کردم متوجه شدم که مترجم حتی توی

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

از بعد از تجربه‌ی بیهوشی، شب‌ها به مرگ فکر می‌کنم. به این که سیریوس بلک توی کتاب هری پاتر راست می‌گفت؛ سریعتر و راحتتر از به خواب رفتنه. حالا که دیگه از مرگ نمیترسم در عین حال که عزت نفسم رو با خاک یکسان کردم بیشتر از قبل سیگار میکشم و به هر چیزی که زمانی قانون و خط قرمز بودن برام چنگ میزنم. از بد دهنی و سیگار تا رفتار کردن مثل یه عوضی به تمام معنا. این نسخه ی نترس و احمق خودم رو دوست ندارم و این روزا دشمن شماره یک خودمم و دارم توی باتلاقی دستو پا میزنم که

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

بعد از یه عمر،برای اولین بار خواهر بزرگترم رو دیدم. اون ده سال از من بزرگتره و از طریق پدر همخون هستیم و به طرز معجزه آسایی شبیه به من و برادر کوچیکترمه. از وقتی ارتباطتمون باهم درست شده،خواهرم تبدیل به الگوی من شده؛ اونم درست توی روزایی که باز افسردگی داره پاورچین پاورچین میاد سراغم. قبلا افسردگی اواخر خرداد یا اوایل تیر یادش می افتاد دستای بلندش رو روی گلوی من فشار بده، این روزا سر و کله ش زودتر پیدا شده.

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

خیلی وقته که چیزی ننوشتم. نه فقط اینجا که در هر جای دیگه‌ای. ۲۶ سالگی رو با رفتن به خونه ی خودم پیش بردم و در انتشارات خیلی سبز کار پیدا کردم و تمام قد تلاش کردم که زنده بمونم که دیوانه نشم که رد ندم. درونم احساس می‌کنم دختر بچه‌ای مرده. احساس تهی بودن و گم کردن می‌کنم. انگار که مامانم رو وسط شلوغی ها گم کردم و هر چی می‌گردم نیست. انگار مهاجرت کردم به کشوری دور افتاده بدون راه برگشت و هیچ جوری نمیتونم با ادمای کشور جدید ارتباط برقرار کنم و اهنگ پرنده ی

برچسب: نویسنده: آناهیتا میرزایی تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:38

صفحه بندی